روح اسپارتا
دور تر از الیمپوس در یک دهکده ای دو پسری به دنیا آمدند. اسم یکی دیموس و اسم دیگری کریتوس. کریتوس و برادرش دیموس به صورت نامشروع از پدری نامعلوم و مادری به نام شاند در یکی از دهکدههای کوچک یونان قدیم به نام اسپارتا به دنیا آمدند. پدرشان آن ها را به خاطر دلایلی ترک کرد و خاطر ناشناس بودن پدر کریتوس خانواده ی کوچک او همیشه مورد توهین و اذیت سایر مردم قرار میگرفتند.
پس از پایان جنگ بزرگ میان تایتان ها و پیروزی خدایان در آن، اریس به اسپارتا حمله کرد. دیموس به وسیله ی اریس دزدیده شد و کریتوس در حالی که می رفت برادرش را نجات بده که اریس او را به جایی پرت کرد و زخم عمیقی که تا ابد در پیشانی کریتوس به وجود آمد.
در حالی که اریس خود را برای کشتن کریتوس آماده می کرد، آتنا جلوی او را گرفت و نگذاشت کریتوس را بکشد که علت آن را بعدا خواهیم گفت. اریس دیموس را به جایی دور برد و در معبدی که هیچ انسان و هیچ خدایی وارد آن نشده بودند، به زنجیر بست و حفاظت معبد را به داناتوس و دخترش واگذار کرد.
در اول دیموس فکر می کرد که برادرش کریتوس برای نجات او خواهد آمد ولی سالیان سال طول کشید و از کریتوس خبری نشد. وقتی که کریتوس کمی بزرگ تر شد به علت تواناییهایش در جنگیدن، به خدمت ارتش اسپارتان درآمد و به علت این که دیموس برخی از جاهایش قرمر بود، کریتوس به خاطر برادرش برخی از جاهای بدنش را قرمز خالکوبی نمود. کریتوس پس از مدت کوتاهی فرماندهی یک لشکر ۵۰ نفره را به عهده گرفت که بعدها این تعداد به چندین هزاران نفر افزایش یافت.
همه برای افتخار اسپارتا میجنگیدند. زنش تنها کسی بود که جرات داشت مقابل کریتوس با ایستد و او را از جنگیدن منع کند ولی کریتوس می گفت که برای افتخارات اسپارتا می جنگد ولی زنش جواب می داد که فقط برای خودت می جنگی.
تا این که جنگ میان اسپارتان ها و بارباریان فرا رسید. این جنگ سرنوشت اسپارتانیها و کریتوس را تغییر داد. کریتوس در میدان نبرد دریافت که لشکر بارباریان چندین برابر عظیمتر از اسپارتانیها هست ولی راه برگشتی وجود نداشت. کریتوس عازم جنگ شد ولی قدرت بسیار لشکر مقابل باعث از پای درآمدن کریتوس شد.
لشکریان باربارها خیلی زود تمام اسپارتانیها را نابود کردند. سرباز ها قتل عام می شدند در حالی که فرمانده جوانشان داشت به پایان دوره با شکوهش نزدیک می شد.سرنوشت کریتوس تا بدین جا این بود که شاه باربارها روی سینه او بایستد و پتک عظیم خود را برای فرود آوردن روی کریتوس بالا ببرد.
کریتوس وقتی که خود را مقابل قدرت دشمن ناتوان و عاجز دید نا امیدانه از اریس، خدای جنگ، تقاضای کمک خواست. البته کریتوس نمی دانست آن کسی که برادرش را از او گرفت و به دهکده حمله کرد اریس بود و اریس هم همین طور. او نام خدای جنگ، اریس، را صدا زد. آسمان دو نیم شد و خدای جنگ از کوه الیمپوس ظهور کرد.
اریس که به دنبال بنده ای بود تا آرزو هایش را بر آورد کند و هیچ بنده ای بهتر از کریتوس نبود. کریتوس به اریس در قبال از بین بردن دشمنش به ویژه فرمانده بربر ها که اسمش ارلیک بود، سوگند بست اگر اریس به او کمک کند تا بر دشمنانش چیره شود، تا ابد جان و روحش مال اریس خواهد شد و هر دستوری که اریس بدهد، فرمان برداری خواهد کرد. اریس برای کریتوس شمشیرهای آشوب را هدیه داد.
این شمشیر ها که دو تا بودند، هر کدام روی دستان کریتوس داغ شدند تا یاد آور بندگی کریتوس به اریس باشند. کریتوس به راحتی و به کمک شمشیر هایش ارلیک را نابود کرد و اریس با با قدرتش تمام بربر ها را نیست و نابود کرد. از این پس کریتوس مطیع اریس شد.
او به دستور اریس به همه جا حمله می کرد و مردمان زیادی را به قتل می رساند. ولی هنگامی که زمان حمله به دهکده ای که متعلق به آتنا بود رسید که روحش هم خبر نداشت چه سرنوشت شومی در انتظارش هست. کریتوس به سرباز ها دستور داد افراد قبیله را بکشند.
هنگامی که کریتوس به معبد دهکده رسید یک پیرزن پیشگو جلوی او را گرفت و به او هشدار داد که در صورت ورود او به این معبد تاوان سختی پس خواهد داد. کریتوس بی توجه به حرف های پیشگو وارد معبد شد و شروع به تار و مار افراد کرد. وقتی که آخرین کشته هایش را دید، دید که جسد زن و دخترش که اسمش کلایویپ بود بر زمین افتاده هست.
کریتوس از این کارش نا امید شد و اریس از آسمان به او گفت که زن و بچه ات مرده اند ولی غصه نخور چون تو به زودی به یک جنگجوی بزرگی تبدیل خواهی شد. کریتوس از معبد خارج شد در حالی که خون زن و بچه اش در دستانش جاری می شد. پیشگو آمد و گفت که خاکستر زن و بچه ات همیشه در روی بدن تو خواهند ماند و هیچ وقت پاک نخواهند شد.
خاکستر زن و بچه کریتوس رو بدن کریتوس به غیر از جاهای قرمز رنگش نقش بست و او را تبدیل به انسان سفید رنگی کرد. و او شبیه یک روح شد. و به همین دلیل بود که روح اسپارتا متولد شد و هر کس که کریتوس را می دید، از دست او فرار می کرد.کریتوس قسم خورد که انتقامش را از اریس خواهد گرفت. حالا اریس یک بنده اش را از دست داده بود، بنده ای که قرار بود به وسیله او خدایان را همگی نابود کند. کریتوس دیوانه شده بود و هر شب کابوس های جنایاتش به ویژه زن و بچه اش آزار می داد.
آتنا به نمایندگی خدایان پیش کریتوس آمد و گفت برای حل این مشکل باید به ما خدمت کنی. این بود که کریتوس به خدایان خدمت کرد. کریتوس قهرمان خدایان بود و مامور بود هر چیزی که علیه منافع الیمپوس به ویژه در راس آن ها زئوس بود را از بین می برد. سالیان سال گذاشتند که ناگهان خبر حمله ارتش ایران به یونان به گوش رسید. ایرانیان به شهر آتیکا حمله ور شدند. خدایان می بایست برای حفظ شهر و جولگیری از سقوطش راه حلی می گشتند که بهترین گزینه کریتوس بود.
کریتوس عازم آتیکا شد. او پس از نبرد های طولانی سرانجام موفق به کشتن فرمانده ایران شد. کریتوس آتیکا را از چنگ ایرانیان نجات داد. آتنا پیش او آمد و گفت که کارت را به خوبی انجام دادی. ولی هیلیوس گم شده و در آسمان سرگردان هست و همه جا را تاریکی فرا گرفته است، تو باید او را پیدا کنی و به آسمان برگردانی. کریتوس نیز عازم سفر جدیدی شد. کریتوس پس از جستجو های فراوان خواهر هیلیوس را یافت. خواهر هیلیوس به او گفت که باید برادرم را نجات بدی و گرنه کابوس هایت همیشه تو را آزار خواهند داد.
کریتوس به راهش ادامه داد و سپر هیلیوس را پیدا کرد. او به راهش ادامه داد، هیلیوس را دید که در آسمان هست و همراه با کالیسکه ای که گوزن ها به آسمان هدایت می کنند در حال چرغش هست. کریتوس پرید و توانست شاخ یکی از گوزن ها را بگیرد. به همین دلیل هر دوی آن ها به جهان زیرین که جهنم نامیده می شد، سقوط کردند. هر کدام از آن ها به سویی پرت شدند.
کریتوس برای پیدا کردن هیلیوس به راهش ادامه داد. کریتوس پس از جستجو هایش موفق شد به بالای جهنم برسد، اطلس را دید که زنجیر بر پشتش وصل هست و دارد عذاب می کشد. او بی اعتنا رد شد و کشتی ارواح را دید. وقتی کسی می مرد، این کشتی که روح های آنان را جابجا می کرد. این کشتی توسط یک نفر که هیدیز او را مامور ارواح کرده بود اداره می شد. ناخدای کشتی به هیچ روحی اجازه نمی داد از راهی که آمده، برگرده و خودش را از دوزخ به دنیای مردگان برساند. کریتوس با ناخدا درگیر شد. کریتوس در ابتدا او را شکست داد، ولی قدرت ناخدا کریتوس را از پا در آورد و او کریتوس را از دره به سوی رود خانه نفرین شده استیکس پرتاب کرد. کریتوس به زنجیر بسته شد. او توانست زنجیر ها را پاره کند و به راهش ادامه دهد.
کریتوس دوباره با ناخدا درگیر شد و توانست او را شکست بدهد و سرش را به عنوان قدرت استفاده کند. کریتوس همچنین در ادامه راهش، موفق به پیدا کردن دستکش آهنین زئوس شد. کریتوس سرانجام خود را به برزخ رساند و با چشماش از دور دخترش کلایویپ را دید که در حال بازی کردن هست و نی می زند. کریتوس هر چه به او نزدیک تر می شد دخترش ازش دور می شد. سرانجام دخترش ناپدید شد. کریتوس توانست پرسفونه را پیدا کند، پسرفونه ملکه جهان زیرین بود. پرسفونه، همسر هیدیز بود.
هیدیز عاشق پرسفونه بود و با کمک زئوس توانسته بود پرسفونه را مخفیانه بدزدد، چون هستیا هرگز اجازه نمی داد دخترش با هیدیز ازدواج کند. پرسفونه بعد از آن به عنوان ملکه جهنم شناخته شد. پرسفونه چندی پیش مورد خیانت هیدیز و زئوس قرار گرفت و خواست که انتقامش را از الیمپوس بگیرد. وقتی که کریتوس به پرسفونه رسید، پرسفونه در حال نقشه کشیدن نقشه اش بود که عملیش کند.
پرسفونه : آفرین. آفرین. قهرمان ما بالاخره آمد.
کریتوس : پرسفونه به من بگو چطور می توانم دخترم کلایویپ را نجات بدهم؟
پرسفونه : تو باید قدرت هایت را تسلیم من کنی تا بتوانی او را نجات بدی.
کریتوس قدرت هایش را تسلیم او کرد. ولی بلافاصله فهمید که پرسفونه به او کلک زده.
کریتوس : چرا به من کلک زدی؟
پرسفونه : ما اینیم دیگه. پس از این که مورد خیانت همسرم هیدیز و زئوس قرار گرفتم، باید انتقامش را می گرفتم. الان اطلس در حال بالا رفتن از الیمپوس هست. هیلیوس الان در دام اطلس هست و با نور او می تواند الیمپوس را با خاک یکسان کند.
کریتوس: تو اطلس را آزاد کردی؟
پرسفونه : بله و با قدرتی که از تو گرفتم، می توانم انتقامم را بگیرم.
به همین دلیل بین پرسفونه و کریتوس جنگی رخ داد. کریتوس توانست قدرت هایش را پس بگیرد. پرسفونه که سخت خشمگین شده بود به شکل پرنده در آمد و به سوی الیمپوس پرواز کرد. کریتوس هم از دمش آویزان شد و هر دو به الیمپوس رسیدند. اطلس در حالی که داشت الیمپوس را فرو می ریخت، کریتوس او را به زنجیر های دوزخ به زنجیر بست و اطلس را محکوم کرد تا ابد آسمان را بر دوش بگیرد. کریتوس پرسفونه را هم شکست داد و او را کشت.
برسفونه در حالی که داشت نفس های آخرش را می کشید گفت : کابوس های تو هیچ وقت به پایان نخواهند رسید، روح اسپارتا.
اطلس نیز که آسمان را بردوش کشیده بود رو به کریتوس کرد:
اطلس : من از تو می پرسم اسپارتان، چرا این چنین خدماتی به خدایان می کنی؟
کریتوس : اطلس! خدایان به من قول دادن در قبال خدمت به آن ها، کابوس هایی که هر روز و شب مرا آزار می دهند را از شرم خلاص کند.
اطلس : زئوس؟ او این قول را به تو داده؟ از کجا می دانی زئوس به قولش عمل می کند؟ او یک خیانت کار هست.
کریتوس : زئوس هیچ وقت به قسم دروغ نمی بندد، اطلس.
اطلس : خواهیم دید اسپارتان. سرنوشت ما را دوباره به هم دیگر خواهند رساند. ما دوباره هم دیگر را ملاقات خواهیم کرد.
به همین ترتیب بود که اطلس تا ابد محکوم شد که آسمان را در دوش خود نگه دارد. کریتوس حالا خسته و کوفته خود را به دنیای زندگان رساند و هیلیوس را نجات داد. او به خدایان خدمات بسیاری کرد. اما این فداکاری از دست هیچ انسانی بر نمی آمد، جز روح اسپارتا؟
آتنا و هیلیوس کریتوس را دیدند که جلوی الیمپوس به خواب سنگینی فرو رفته. آن ها سپر هیلیوس و دست کش زئوس را گرفتند و به الیمپوس رفتند. کریتوس آن قدر خسته بود که همان جا به خواب سنگینی رفت.
تقریبا 10 سال بود که او داشت به خدایان خدمت می کرد. او آخرین سال های خدمتش را در دریای اژه به سر می برد و کشتی ها را به سوی آتن هدایت می کرد. در یکی از این ماموریت ها، ماری 9 سر به همراه چند تن از مهاجمان دریا به کشتی حمله کرد.
کریتوس در چند راند توانست مار را شکست بدهد و سر هایش را ببرد. ولی هر سری که می برید، سری جدید به جای آن رشد می کرد. برای نابودی مار می بایست، سر اصلی او را قطع می کرد که سلاح کریتوس برای انجام دادن این کار توان لازم را نداشتند. در همین حال بود که از طرف پسایدون، خدای دریا ها به کریتوس وحی نازل شد :
پسایدون : کریتوس، اسم این مار، هایدرا هست. این مار چند وقت هست که در دریای من نا امنی درست کرده. ولی باید نابود شود. ولی قدرت تو برای نابودیش کافی نیست. تو به قدرت خدایی نیاز داری. این رعد و برق را از من بگیر و برای نابودی مار از آن استفاده کن. برو به همراه خدایان. برو تا خدایان نگه دار تو باشند.
کریتوس به راهش ادامه داد. او ناخدا را یافت که مار دارد آن را می خورد. مار ناخدا را بلعید و درون شکمش فرستاد. کریتوس در چند نبرد توانست سر مار را از بین ببرد و برود شکم مار.
او درون شکم مار رفت و ناخدا را دید که درخواست کمک می کند. کریتوس برای ادامه راهش نیاز به کلیدی داشت تا دری را باز کند که آن کلید نزد ناخدا بود. کریتوس کلید را از ناخدا گرفت و او را ول کرد و ناخدا جان باخت. کریتوس به راهش ادامه داد.
او توانست کشتی را از دست مار و مهاجمان دریا نجات دهد. او جسد هایی را که توسط مهاجمان به قتل رسیده بودند را و کریتوس یاد آور جانایات خودش هم شد. کریتوس از این دریا به آن دریا مسافرت می کرد و کابوس هایش او را رها نمی ساختند. او عصبانی شد و رو به آسمان کرد و به آتنا گفت :
کریتوس : آتنا، من 10 سال هست که به خدایان خدمت می کنم، پس کی این عذاب ها را از شرم خلاص می کنی؟
آتنا : کریتوس، این آخرین ماموریت تو است. برادرم اریس به آتن حمله کرده و و آتن در آستانه نابودی هست و چون زئوس خدایان را از جنگیدن منع کرده، تو باید اریس را نابود کنی و آتن را نجات بدی. فقط کسی که توسط خدایان آموزش دیده می تواند یک خدا را نابود کند.
تو باید بروی آتن و پیشگوی آتن را پیدا کنی. فقط او می داند که چطور می شود یک خدا را شکست داد.
کریتوس : آیا پس از این که این کار را انجام دادم، کابوس هایم دست از سر من برمی دارند؟
آتنا : ماموریتت را به پایان برسان و خدایان گناهان تو را خواهند بخشید.
کریتوس به آتن رفت چون ماموریت سنگینی بر پشتش بود. کشتن اریس آن هم توسط یک انسان.او به آتن برای پیدا کردن پیشگو رفت. مدوسا زن پسایدون، آن قدر زیبا بود که دل پسایدون را ربود ولی به خاطر کار های زشتش از طرف آتنا نفی شد و در آتن در حال پرسه زدن بود.
او با هر نگاهی، افراد را تبدیل به سنگ می نمود. آفرودایته که از مدوسا خیلی بدش می آمد از آسمان به کریتوس گفت که مدوسا را نابود بکن و سر او را به عنوان سلاح ازش بگیر و برای از بین بردن دشمناتت ازش استفاده کن. کریتوس نیز چنین کرد و مدوسا را کشت.
کریتوس به راهش ادامه داد، در بین راه پیرمرد مشکوکی را دید که دارد قبر می کند. کریتوس پیش او رفت و ازش پرسید :
کریتوس : پیرمرد، در حین جنگ، این جا چیکار می کنی؟
پیرمرد : خوبه پسرم خوبه. تو شمیر داری. می دانی این قبر مال کی هست؟ مال تو. تو در آینده به این احتیاج خواهی داشت.
کریتوس که از حرف پیرمرد، بدجوری شوکه شده بود به جستجوهایش ادامه داد. سرانجام زئوس از آسمان قدرت ساعقه را که سایکلوب ها به او هدیه داده بودند را به کریتوس هدیه داد و او را برای رسیدن به هدفش تشویق نمود. کریتوس پیشگو را در حالی که در آستانه مرگ بود نجات داد. پیشگو به کریتوس گفت :
پیشگو : آتنا چرا تو را برای نجات آتن فرستاد؟ این آتنی هست که تو برای نجاتش آمده ای؟ شاید خدایان اشتباه بزرگی را کردند که تو را فرستادند. یک جنایت کار را.
کریتوس : از ذهن من بیا بیرون! به من بگو چطور می توانم اریس را شکست بدهم.
پیشگو : درجهان فقط یک چیز هست که می تواند یک خدا را شکست دهد. جعبه پندورا. ولی مراقب باش چون خیلی ها رفتند ولی نتوانستند برگردند.
پیشگو در صحرای ارواح گمشده را به کریتوس باز کرد و کریتوس هنگام ورود به صحرا آتنا را دید. او ازش پرسید :
کریتوس: پیشگو در مورد جعبه ی پندورا حرف زد. آیا این حقیقته؟
آتنا : بله. به همین دلیل هست که خوب مخفی شده. این جعبه در داخل صحرای ارواح گمشده، درون معبدی هست که بر روی کرونوس زنجیر شده. این سفر پرخطری هست ولی اگر می خواهی امیدی به نجات آتن داشتی باشی باید آن را پیدا کنی.
تو برای پیدا کردن کرونوس باید 3 سایرن را نابود کنی و روح آن ها را روی شیپور قرار بدی و با شیپور می توانی کرونوس را پیدا کنی.
کریتوس به دنبال 3 سایرن رفت. در صحرای ارواح گمشده، کریتوس نمی توانست جلویش را ببنید به خاطر شن و طوفان. او با صدای سایرن ها، آن ها را پیدا کرد و روحشان را درون شیپور قرار داد. او شیپور را دمید و کرونوس ظاهر شد.
کریتوس به سوی معبد پندورا رفت. 3 روز طول کشید تا کریتوس به معبد پندورا رسید. نگهبان معبد به سوی کریتوس آمد و به او هشدار داد که معبد پر از خطره، ولی گوش های کریتوس به حرف های نگهبان بدهکار نبود. کریتوس داخل معبد شد و برای یافت جعبه تلاش کرد.
در معبد آرتیمس و هیدیز قدرتی به کریتوس اهدا کردند. پس از معما های پیچیده کریتوس جعبه را یافت. آتنا ظاهر شد و گفت :
آتنا : زود باش کریتوس. وقت زیادی نمانده. اریس در حال پیروزی هست. باید عجله کنی.
کریتوس جعبه را از معبد خارج کرد. پس از 50 سال، جعبه پندورا، نور خورشید را دید. اریس که متوجه شده بود کریتوس موفق به پیدا کردن جعبه شده است با خودش گفت :
اریس : خب اسپارتان کوچولو و بنده من. تو بالاخره جعبه با ارزش زئوس را پیدا کردی ولی به اندازه کافی زنده نخواهی ماند که باز کردنش را ببینی. من باز شدن جعبه را همراه با فرو ریختن الیمپوس می بینم. خدا حافظ اسپارتان. تو تا ابد در اعماق هیدیز خواهی پوسید.
اریس، ستونی بزرگی را از آتن به طرف معبد پرتاب کرد و ستون شکم کریتوس را درید. کریتوس، نوکران اریس را دید که دارند جعبه را با خود می برند. کریتوس پس از چندی جان باخت. او به جهنم رفت. او ناخدای کشتی را که به دست خودش کشته شده بود را دید که از قلعه جهنم آویزان شده و در حال تلاش برای فرار از جهنم است .
کریتوس از او وصل شد و خود را به بالا رساند و دوباره ناخدا را به پایین پرتاب کرد. کریتوس پس از گذشتن از موانع جهم به بالای دوزخ رسید و نخی از بالا به پایین پرت شد. کریتوس بی خود که بداند نخ از کجا آمده است، خود را به کمک آن به دنیای زندگان رساند و همان پیرمرد را دید.
پیرمرد : آه پسرم. تو بالاخره آمدی.
کریتوس : تو کی هستی؟
پیر مرد : وقت زیادی برای نجات آتن نمانده، تو باید بروی.
کریتوس : ولی چطوری؟
پیرمرد : ماموریتت را به پایان برسان و خدایان گناهان تو را خواهند بخشید.
پیر مرد با همین حرفاش ناگهان غیب شد. یعنی او کی بود. کریتوس به راهش ادمه داد و پیشگو را هم دید که جنازش بر زمین افتاده. او به راهش ادامه داد و اریس را دید که سرمست جعبه را بر دست گرفته و رو به زئوس کرده :
اریس: زئوس! می بینی پسرت چی کار کرد؟ تو می خواستی آتن را نجات بدی ولی هم آتن در چنگ من است و هم جعبه پندورا. می خواهی از این جعبه علیه الیمپوس استفاده کنم؟
اریس کریتوس را دید که از جهنم فرار کرده و خیلی تعجب کرد ولی چون برای خودش خطری نمی دید، دوباره رو به زئوس کرد و گفت :
اریس : این چیزی بود که می توانستی بکنی پدر؟ تو یک انسان فانی را فرستادی تا با من بجنگه؟ برای شکست دادن خدای جنگ؟
کریتوس ناگهان با ساعقه ای که زئوس اهدا کرده بود جعبه را از دست اریس خارج ساخت و آن را باز نمود. قدرت خدایان نمایان شد. کریتوس به حدی بزرگ شد که به اندازه اریس رسید.
اریس : تو همان انسان ضعیفی هستی که آن روز التماس کردی جانت را ببخشم.
کریتوس : هیولایی که تو درست کردی، برگشته تا تو را بکشه.
اریس : تو هیچ وقت نمی توانی هیولای واقعی را تصور کنی. این درس آخرت هست که بهت می دهم.
بین این دو جنگی شدیدی در گرفت. کریتوس در راند اول توانست بر اریس غلبه کند. اریس که بدجوری شوکه شده بود با استفاده از قدرتش کریتوس را به حالت توهم برد و چون اریس می دانست که تنها راه پیروزی بر کریتوس شکست روح کریتوس هست.
اریس جنایات کریتوس را برای او باز گو کرد. او زن و بچه کریتوس را در ذهن کریتوس به وجود آورد و در حالی که موجودات خیالی کریتوس مانندی به آن ها حمله می کردند. کریتوس در حالت توهم به مقابله با آن ها پرداخت. او توانست زن و بچه اش را نجات دهد و رو به اریس کرد و گفت :
کریتوس : می بینی خدای جنگ؟ می بینی من چطوری توانستم خانواده ام را نجات بدهم؟
اریس : تو در حالت توهم هستی. تو نمی توانی آن ها را نجات بدی.
اریس شمشیر هایی که به کریتوس اهدا کرده بود را پس گرفت و کریتوس بدون سلاح ماند. یعنی ریس اشتباه بزرگی کرده بود و با دستان خودش شمیر های اسارت کریتوس را از شر او رها ساخته بود؟
کریتوس تازه از عالم توهم به دنیای واقعی برگشته بود و اریس که می رفت شمشیر خود را توی شکم کریتوس داخل کند، خدایان آخرین هدیه شان را به کریتوس دادند. شمشیر بزرگ آتن.
کریتوس توانست با این شمشیر اریس را شکست بدهد.
اریس : یادت می آید، این من بودم که تو را در لحظه ای که به کمک نیاز داشتی نجاتت دادم.
کریتوس : من یادم نرفته اریس، یادم نرفته که چطور نجاتم دادی.
اریس : آن شب ( کشته شدن زن و فرزند کریتوس) من می خواستم تو را به جنگجوی بزرگی تبدیل کنم.
کریتوس : تو موفق شدی!
کریتوس با تمام وجود شمشیر را داخل شکم اریس کرد. کریتوس یک کار غیر ممکن را انجام داد، یک انسان کسی که یک خدا را شکست داد. اریس دیگه وجود نداشت. آتن نجات یافت و دوباره آباد شد ولی این حرف را نمی شد در مورد کریتوس زد. او می خواست روحش را با کمک خدایان باز سازی کند. پس از این ماموریت پیش آتنا رفت.
کریتوس : آتنا ، پس کی این کابوس های مرا از شرم خلاص می کنی ؟
آتنا : کارت را به خوبی انجام دادی کریتوس، گرچه ما در غم برادرمان اریس هستیم ولی خدایان به تو بدهکارند. ما به تو قول داده بودیم که گناهانت را ببخشیم و همین طور هم شد ولی ما به تو قول نداده بودیم که کابوس هایت را خلاص کنیم. هیچ انسان، هیچ خدایی نمی تواند کابوس های تو را از بین ببرد.
کریتوس که دیگه امیدی برای زندگی نداشت، خود را به بالاترین جای الیمپوس رساند و با گفتن جلمه خدایان الیمپوس مرا رها کردند، دیگر هیچ امیدی نیست، خود را از کوه الیمپوس به دریا انداخت. و پس از 10 سال عذاب، ده سال کابوس، مرگ تنها راه فرار او از دیوانگی بود. ولی همیشه این طور نبود. روح اسپارتا زمانی قهرمان خدایان بود. آتنا وقتی کریتوس را در حال غرق دید به سرعت او را به بالا آورد.
آتنا : خدایان اجازه ندادند کسی که این خدمت بزرگی را به آن ها کرده در این روز بمیره. اریس مرده و در الیمپوس خالی هست. این تاج و تخت را بگیر و من تو را به عنوان خدای جنگ در الیمپوس مقام می دهم
آتنا شمشیر های کریتوس را به او پس داد و آن شمشیر ها،از شمشیر های آشوب به شمشیر های آتنا تغییر نام داد.
کریتوس نیز پیشنهاد آتنا را پذیرفت و به عنوان خدای جنگ شناخته شد. و بعد از آن روز، جنگ های صلیبی، جنگ های جهانی، جنگ ایران و اسرائیل که در آینده قرار بود اتفاق بیفتد، همه و همگی زیر نظر خدای جنگ انجام خواهد شد.
با سایت VDR GAME همراه شوید تا زیباترین بازیها و اخبار روز دنیا در مورد بازیها را بدانید /